با هم دوست بودیم ,سال های سال رفت و آمد خانوادگی داشتیم, هر هفته به خانه هم میرفتیم, اهل تجملات نبودیم ,هر چه در خانه داشتیم, درست می کردیم و با هم برای شام یا نهار میخوردیم,سعی می کردیم در هفته چند نوبت با هم به نماز جماعت برویم و در مسجد حضور پیدا کنیم ,روز گار خوبی داشتیم و حسابی به هم عادت کرده بودیم و این اوضاع ادامه داشت,تا اینکه ورق زندگی دوستم بر گشت .


وضعش حسابی خوب شده بود ,خانه اش را عوض کرد ,خانه ای نو در یکی از بهترین محله های شهر خرید ,موتور گازی خودش را نیز که سال ها با هم  سوار می شدیم را فروخت و در عوض یک ماشین مدل بالا خرید .

زندگیش متحول شده بود و بعد از مدتی که گذشت دیدم خودش نیز متحول شده هم ارتباطش را با من قطع کرد به خاطر اینکه به نظرش با کلاس شده بود و هم ارتباطش را با خدای خودش قطع کرد انگار نه انگار خدایی در زندگیش وجود دارد .

آری تازه به دوران رسیده بود ,انتظار داشت ,همه به او سلام کنند و هیچ اثری از دوستی های گذشته در او نبود. این داستان  داستان زندگی من نیست ,بلکه روایتی است تلخ که قرآن در مورد بعضی افراد به تصویر می کشد و میفرماید:


(وَكَانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقَالَ لِصَاحِبِهِ وَهُوَ یُحَاوِرُهُ أَنَا أَكْثَرُ مِنكَ مَالًا وَأَعَزُّ نَفَرًا :و او را محصولات [گوناگون‏] بود. پس به دوست خود كه با او گفت و گو مى‏كرد گفت: من به مال از تو بیشتر و به افراد از تو نیرومندترم)

خودش را حسابی گم کرده بود, که روزی کجا بود و الان کجاست , وقتی به او می گفتم :

خاكساران جهان را به حقارت منگر                  كوزه بی ‏دسته چو بینى، به دو دستش بردار

و با غرور و تکبر خاصی می گفت:

(  أَنُطْعِمُ مَن لَّوْ یَشَاء اللَّهُ أَطْعَمَهُ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا فِی ضَلَالٍ مُّبِینٍ : آیا کسانی را طعام دهیم که اگر خدا می خواست خود آنهارا طعام می داد ؟ شما در گمراهی آشکار هستید) (2)

دوست من نمیدانست که یکی از بزرگترین مسئولیت های ثروتمندان در جامعه کمک و رسیدگی به اوضاع مردم فقیر و مستمند است .شاید هم میدانست ولی نمیخواست قبول کند .خداوند در اینجا میفرماید :تنها حرف این بنده من نیست که چنین می گوید بلکه:

(قَدْ قَالَهَا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَمَا أَغْنَى عَنْهُم مَّا كَانُوا یَكْسِبُونَ:همانا این [سخن‏] را كسانى نیز كه پیش از آنها بودند گفتند، ولى آنچه به دست مى‏آوردند- از مال و كالاى دنیا- آنان را سود نكرد و به كارشان نیامد.))(3)

افراد زیادی این چنین بودند و خواهند بودند که تا به دوران میرسند همه چیز و همه کس را فراموش می کنند حتی خداوند را .

( زندگی همیشه در حال ورق خوردن است اگر زندگی ما ورق خورد خود را گم نکنیم)

منبع:
1)کهف 34
2)یس 47
3)زمر 50




طبقه بندی: »موضوعات اقتصادی، 
برچسب ها: تازه به دوران رسیده ها، آری مجال گفتن حرف حساب نیست با مردمی که تازه به دوران رسیده اند،
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ شنبه 28 آبان 1390 توسط امین ادریسی
نمایش نظرات 1 تا 30